تبليغاتX
زندگی
امروز روز دیگه ای هست .. اولین روز از بقیه زندگی... امروز صبح دیدم توی ظرف..گندمای کوچولو..نوک زده بودن سفید سفید.. جوانه زدن اون قدر ها هم که فکر میکردم سخت نیست..فقط مراقبت میخواد و همت.. دعا کنین که تو این سال جدید از تجربه هاتون نردبونی بسازین واسه اون چیزایی که لایقشین. ......الهی آمین
+ نوشته شده توسط نیکو در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت 12:7 |
اي بلبلان سرگشته , اي پرندگان آواز خوان , اي دشتها , كوهسارها كه جامه ي گل نگار بهار را بر تن داريد , اي لاله هاي سرخ و سوسن هاي وحشي و بوته هاي گل سرخ و ياقوت گون بساط خود را جمع كنيد .
اي پرندگان سحرخيز كه بامدادان پيش از آنكه دوشيزه ي آسمان سر از بالين افق بردارد , چهچه و نغمه سرايي مي كنيد . اينك آغاز كوچ كردن فرا رسيد , اي نسيم صبحگاهي كه نيكوكارترين و شورانگيزترين عطرها را براي خوشايند دل دوستداران از گلها برميگرفتي و با وزش دلپذيرت گيسوان گل را شانه مي زدي , خداحافظ , اي بنفشه هاي خوشبو , اي سرخ گل هاي دلفريب , اي نسيم بلند پرواز و از شقايقهاي خوشرنگ بدرود .
هنگام پاييز , تابستانِ قشنگ بساط خود را جمع كرده و آماده ي سفر به ديار ديگري است و آفتاب به رنگ روبان زيبايي كه گيسوان طلايي خود را در روزهاي طوفاني از خطر پراكنده شدن محفوظ مي داشت , درآمده است و نسيمي سرد دامن زرين خورشيد را از روي برمي چيند و مه غليظي پيشاني كوه را پوشانده و جاده ها را تاريك كرده و بوته هاي گل , رنگ خزان گرفته و رقص مزبوحانه اي دارند و روح برگهاي زرد درختان از ميان شانه هاي پژمرده لبخند خداحافظي دارند و آسمان پاييز را خبر مي دهند . فصل خزان و برگريزان رسيد . برگهاي چون طفلان جدا شده از مادر وداع كرده و بر زمين مي افتند كه تندباد حوادث آنان را به كجا خواهند برد ؟ منظره ي درختان با شلاقي كه از جناي خزان بر گرده شان سنگيني مي كنند و تلاش دارند كه برگهاي خود را از افتادن حفظ نمايند , چقدر زيباست . خزان با شكوه غارتگر خود , برگهاي درختان را جاروب و به دست شلاق باد مي سپارد و آفتاب جهان تاب چون نوعروس ازحجله بيرون مي خرامد و برگهاي زرد با با ديدن معشوق اشعه خورشيد زيبايي فوق العاده اي مي يابند و شامگاهان نيز اثر وزش نسيم ملايم به رقص و پايكوپي مي پردازند , ولي چه سود كه اين شادي اندك و زورگذر است . آخر هر ابتدايي پاياني و هر دلربايي و طنّازي سرانجامي دارد . انسان نيز از اين قاعده مستثني نيست و او نيز چندي از شوخي و نشاط جواني به پيري و پژمردگي خواهد گراييد در عين حال پاييز فصل شكوفايي است , زيرا خداوند بزرگ با قدرت و توانايي خود اين پهنه ي گسترده ي جهان را با نظم خاص آفريده است تا مخلوقات از آن سود ببرند و به زندگي اميدوار باشند . صداي خش خش برگها و برهنه شدن درختان و سوز و فغان باد و آمدن سرما حكايت از تحولات طبيعت دارد كه انسان بايد از آن نپرواند رز بگيرد و توشه براي آخرت بردارد , زيرا او نيز پس از چندي بايد بار سفر بربندد و كوچ نمايد . در اين سفر كسي مفتخر و سرافراز مي باشد كه مازاد و توشه اي كافي از معنويت و خدمت همراه داشته باشد تا چون باد در برابر تندباد حوادث محو نگردد .
دلم سخت مي لرزد . وجودم انباشته از خلأ و تنهايي است . بازوانم نيازمند تكيه گاهي استوارند دستت را به من بسپار , تا در اين راه پر پيچ و خم مأمن دل بي پناهم باشد . آهنگ تپش هاي قلبم از وراي دشت خون , دشت شقايق هاي وحشي , تو را مي جويد . تو را مي جويد . تو را كه با من همصدا شوي , هم گام شوي , من يك عشق خدايي را نثارت مي كنم . عشقت به وسعت آسمانها با من بيا , در كنارم بمان , مگذار در اين وادي عطش زده براي ديدنت , چشمان منتظرم به خواب ابدي فرو روند . حتي كه در كنارم نستي با من , روز و شب خيالت همدم و مونس تنهايي من است و تنها به خاطر توست كه نفس مي كشم .
تو پيام آور شادي هستي , تو ستاره ي آسماني , تو قبله ي آمالمي , وقتي تو باشي نيك بختي از آن من است و بي تو من گل پژمرده ام كه در گلدان تنهايي و بي حسي در انديشه ي آب است تا حياتي زنده يابد . محبوبم , ديرگاهي بود كه كسي پا به كومه ي دلم ننهادم بود . تا اين كه در يكي از شبهاي تيره و ظلماني زندگيم ساره اي درخشيد . گل سرخي بر گورستان قلبم شكوفا شد و آشيانه ي دلم از عشق تو لبريز گشت . وقتي در كنار تو هستم غمهاي خود را فراموش مي كنم و با شنيدن آهنگ صدايت جان مي گيرم . پروردگارا ! با بهار عشق را پاينده داز و خزان جدايي و فراق را در گور ظلمت و تاريكي مدفون ساز . شكوفه هاي عشق را در باغ سبز بهاران بپروران و قلوب تشنگان را با جريان خود آبياري ده .
+ نوشته شده توسط نیکو در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت 16:8 |

روزهاي بودنش همه با او بيگانه بودند

كسي نه شاخه گلي مي آورد

نه برايش مي خنديد و نه مي گريست

وقتي رفت

همه آمدند و برايش دسته گل آوردند

سياه پوشيدند و براي رفتنش گريستند

شايد تنها جرمش نفس كشيدن بود

+ نوشته شده توسط نیکو در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 و ساعت 17:20 |

و اينك باز هم يك نگاه ديگر

از پشت حصاري كوچك از جنس آهن ،

و او بود و معصوميتي بي پايان ،

و افسوس و اندوهي بر جان ،

دستان و پاهايش به ميله هاي زندان كوچكش بسته شده بود .

و او ،

حتي توان فرو دادن آب دهانش را هم نداشت .

و يك نگاه نگران ديگر با دستاني لرزان،

لقمه در دهان زنداني كوچك مي گذاشت .

و او در بند زندان درون و برونش حتي توان خوردن و گريستن هم نداشت

فقط نگاه بود

نگاه مي كرد و بي اختيار سرش را تكان مي داد،

به عقب ، به جلو ، به هر سو

انگار به دنبال روزنه اي روشن

براي فردايي ديگر مي گشت

روزنه اي كه از روز ازل در تقديرش نبود

و او كودك نا توان و معلول،

به جاي گريه بر اين تقدير مي خنديد

+ نوشته شده توسط نیکو در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 و ساعت 17:17 |
اشك رازي ست
لبخند رازي ست
عشق رازي ست
اشك آن شب لبخند عشقم بود
قصه نيستم كه بگوئي
نغمه نيستم كه بخواني
صدا نيستم كه بشنوي
يا چيزي چنان كه ببيني
يا چيزي چنان كه بداني . . .
من درد مشتركم
مرا فرياد كن.
درخت با جنگل سخن مي گويد
علف با صحرا
ستاره با كهكشان
و من با تو سخن مي گويم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ريشه هاي ترا دريافته ام
با لبانت براي همه لب ها سخن گفته ام
و دست هايت با دستان من آشناست.
در خلوت روشن با تو گريسته ام
براي خاطر زندگان،
و در گورستان تاريك با تو خوانده ام
زيباترين سرودها را
زيرا كه مردگان اين سال
عاشق ترين زندگان بوده اند.
دستت را به من بده
دست هاي تو با من آشناست
اي ديريافته با تو سخن مي گويم
بسان ابر كه با توفان
بسان علف كه با صحرا
بسان باران كه با دريا
بسان پرنده كه با بهار
بسان درخت كه با جنگل سخن مي گويد
زيرا كه من
ريشه هاي ترا دريافته ام
زيرا كه صداي من
با صداي تو آشناست.
+ نوشته شده توسط نیکو در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 و ساعت 13:38 |

برایت در دل خــود بازهـم یک خانه می سازم

سپس از خاطــراتت خانه را ویرانه می سازم

تو چون دیوانه ام گفتی ببین  یکــروزآیا  من

ترا هم مثل خود دیوانه می سازم نه می سازم؟

به من در میله ای نوروز آور یک سـبد لبخند

که بی لبهای تو عمریست با پیمانه می سازم

دگــــــر نگـــذار مشاطه کند آرایش مــــویت

برای زلف تواز دستـــــــهایم شانه می سازم

خدا جانم بزرگــی تو ببخشا  بت پرست خود

من هرشب از بت مغروریک جانانه می سازم

اگـــرچندی ندارم مسکن و دکان دراین کابل

برای دیدنت یک خانه در بارانه می سازم

اگر دل را به آب عشق شستی از خطا جویا

ترا ازجمله ای اصحاب این میخانه می سازم

نمیخواهم بلند منزل بسازم چون قومندانان

خدا خواهد سر راه تو یک نیخانه می سازم!

 

 

 

- من

- تو-

دنیا و مردمش

خوشی شان و غم شان

برای مال - برای نان

با دل های سرد و خموچ!

یا برای هیچ ویا برای پوچ!

آدمهای قاغذی !

قبای دروغ بر بالای عشق می دوزند

و قلب های کاغذی تر!

در لفاف کاغذی شان پنهان میمانند

وکاغذ وار برای هیچ میسوزند!

ولی ایمان دارم

آستان عشق روشن است

زیرا دل های واقعی را درآنجا می افروزند

- وانسان - یعنی آنهایی که

به همت خودشان

انسانیت را

می آموزند!

 

+ نوشته شده توسط نیکو در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 11:59 |

سکوت شبهای سیاه و بی صدا            پر از بهانه های دل برای توست

هر ثانیه لحظه شماراین سکوت        درحسرت لحظه ای خندیدن توست

درگیر و داردیدن خورشید شب         درجست و جوی ردپای دل توست

پیدا نمی کند تو را اما هنوز              هر شب میان آسمان درپی توست

قهراست حتی آسمان با این غریب        تنها نیاز من فقط بخشش توست

شبها صدای ناله های جغد شب            تنها صدا در قحطی آواز توست

میسوزم هرشب درفراق زلف تو         پروانه‌‌ ی قلبم پی شعله ی توست

آسان نیافتم من نگین عشق را            تقدیم این جانم  بهای عشق توست

+ نوشته شده توسط نیکو در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 15:24 |

((چه سرنوشت خوبی وقتی خود خدا هم

                                    برای خوشبختی مون پادرمیونی کرده))

+ نوشته شده توسط نیکو در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 15:23 |
زیادی بود معنی یه کلمه ذهنمو مشغول کرده بود

عشق....

توی هر فرهنگ لغتی که دنبال معنیش میگشتم

چیزی جز همون معانی تکراری وکلیشه ای پیدا نمی کردم

از خیلی ها هم راجع بهش پرسیدم که هرکس یه جوابی داد

تا اینکه یه روز یک نفر بهم گفت:عشق رو باید خودت معنی کنی

اولش نفهمیدم منظورش چی بود.

ولی یه روز که توو حال وهوای خودم بودم یکهو معنی عشق رو فهمیدم

عشق یعنی......

+ نوشته شده توسط نیکو در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 15:22 |

**سنگ ريزه هاي به پنجره ام**

 

گاهي خوشي ،سنگ ريزه هايي به پنجره ام مي زند

 

مي خواهد فكر كنم برايم صبر مي كند

 

امروز اما،آرامم،آرام آرام

 

انگار بخواهم بگويم: همه چيز خوب است.

 

اشتياقم راپنهان مي كنم،به پشت دراز مي كشم

 

كه وضعيت راحت وخوبي است براي شنيدن وباور هرحرفي

 

چه كسي مي داندبعدها كجابايد باشم؟!يا،چه كسي به داستانم گوش مي دهد؟؟!!

 

كه مي داند ازچه راهي ممكن است دوباره اوج بگيرم؟!

 

وراه ساده اي رانخواهم گرفت كه دنبا له اش كنم...

 

نگران نباش،من بازنده ي اين قمارنيستم

 

من نمي خواهم به خاطر داشتن را،بافراموشي،خال كوبي كنم

 

چيزهاي زيادي ازگفتن وامانده اند،نگفته مانده اند

 

وانگورهاي زيادي كه دهانمان را پر نمي كنند،نگران نباش من متقاعد شدم

 

خوشي،احتياجي نيست سنگ ديگري پرت كني...

 

دارم مي آيم

 

دارم،مي آيم.......

 

تقديم به آنكه هيچگاه ازيادنمي رود:

 

برهنه بربستر بي كسي مردن،توازيادم نمي روي

 

خاموش به رساترين شيون آدمي،توازيادم نمي روي

 

گريباني براي دريدن اين بغض بي قرار،توازيادم نمي روي

 

سفري ساده ازتمام دوستت دارم تنهايي،توازيادم نمي روي

 

تو،توبامن چه كرده اي؟!كه ازيادم نمي روي...

 

ديرآمدي: درست،پرستارپروانه وارغوان بوده اي:درست،مراقب خواناترين ترانه ازهق هق گريه

 

 بوده اي: درست،رازدارآوازاهل باران بوده اي:درست،خواهرغمگين ترين خاطرات دريا بوده اي:درست،

 

اما ازمن واين اندوه پرسينه بي خبرچرا!!!!!؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط نیکو در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 15:18 |

وقتی دریا عطرشیری رنگت رامی شنود‌‌ مثل اسب شیهه می کشد

 

احساسم به تودریایی ست روزها تورادرآب های اشتیاق پنهان می کنم

                                   

گفتم:عشقت لکه کوچکی است برپوستم

 

باآب پاک می شود یاالکل

 

گفتم:ازتغییرفصل یاتغییرآب وهواست

 

واگرپرسیدندگفتم:ازاحساسات وسوختگی آفتاب

 

خراشی کوچک روی صورت که زودخوب می شود

 

گفتم: عشقت رودخانه کوچکی است که چراگاهها رازنده می کند ومزارع راسیراب

 

اما وقتی برساحلم فرودآمدی دهکده ها غرق شدوباغها...

 

وبسترم رابرد

 

دیوارخانه ام خراب شدومن سرگردان برزمین ها

 

درابتدا گفتم:عشقت ابری است آرام...... میگذرد

 

واینکه عشق من مثل همه عشق ها روزی به پایان می رسد

 

وتوچون نوشته ای برآینه روزناپدید می شوی

 

وزمان ریشه اشتیاق را می خشکاند

 

وبرف می پوشاند.....

 

گفتم که اشتیاقم به چشم های توعادی است

 

واژه های عاشقانه ام.....

 

اما حالا می فهمم

 

چه اشتباهی کرده ام

 

عشق تولكه اي نبود كه باآبي پاك شود

 

ويا بارازيانه مداوا .....

 

عشق توهجوم لشکری بودبرتنم

 

ونخستین قدم درجاده جنون......!!!!!

+ نوشته شده توسط نیکو در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 15:17 |

اي كه دركشتن ما هيچ مدارا نكني

                               

سود وسرمايه بسوزي ومهابا نكني

 

دردمندان بلا زهرهلاهل دارند

 

قصد اين قوم خطا باشد هان تانكني

 

رنج مارا كه توان برد به يك گوشه ي چشم

 

شرط انصاف نباشد كه مداوا نكني

 

ديده ي ما چو به اميد تودرياست چرا؟؟؟

 

به تفرج گذري برلب دريا نكني!!!!

+ نوشته شده توسط نیکو در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 15:15 |

وقتي مي خواستم اين مطلب روبنويسم ،نمي دونستم اسم اونو بزارم دلتنگي بزرگ ياكوچك،تصميم گرفتم

 

اسم اونوبزارم به انتخاب خواننده ي عزيزي كه اونو مي خونه.

 

امروز خيلي حالم گرفته بود، نمي دونم به دنيا چي بگم، موقع خوشي هاي زندگي ،دنياي ما انسانها

 

خيلي زيباست،وبرعكس زمان غمها ،آنراجهنمي مي دانيم كه شايدخودوياديگران براي خود ساخته باشيم،

 

به قول جبران:خوشي وناراحتي درزندگي مكمل يكديگر هستند واگر يكي ازآنها وجودنداشته ياشد،ديگري

 

نيزمعناي واقعي خودراازدست مي دهد.

 

بعضي وقتا دلت براي كساني تنگ مي شه كه اصلا اونها به فكر تونيستن،دلت شايدبراي حرف زدن ياديدن

 

اونا لك زده باشه،امااونها نه تنها احوالي ازتونمي پرسن شايدتو،توفكراونها  نباشي....

 

واين خيلي دردناكه،خيلي سخته كه توبه فكر كساني باشي وتمام اوقاتت روبا فكروياداونها سركني اما..........

 

اما وقتي خيلي توفكري به نقطه اي مي رسي كه ديگه اصلا هيچي برا ت مهم نيست وسعی مي كني به روشي

 

خودت روازدست اونا خلاص كني وبا گذشت زمان خيلي چيزها ازيادمي رود....آيا اين حرف روقبول دارين

 

كه :با عشق زمان ازبين مي رودوبا زمان عشق.يا به قول مرحوم پناهي:همه چي ازيادآدم مي ره مگه يادش

 

كه هميشه يادشه.....

 

تنها چيزي كه  درنهايت دلتنگي آرومم مي كنه گريه كردن وصحبت كردن بانقاش بال پروانه هاست((اميدوارم

 

اين مطلب حمل برريا نشود))واقعاً هيچي مثل حرف زدن ودرد دل كردن  باخدا به آدم حال نمي ده،تاحالا به اين

 

فكر كردين كه خداخيلي دوست داره كه بنده هاش باهاش صحبت كنن!!،اما چرا؟؟اون كه نيازي به

 

مانداره،مابه اون نيازمنديم وهميشه موقع ناراحتي ها به فكرش هستيم وازش خواهش والتماس مي كنيم اما

 

همين كه نيازمابرآوره شد:شترديدي،نديدي.....

 

يه باريكي ازدوستام پيامي روبرام فرستاد كه خيلي به نظرم زيبا آمد.پيام اين بود:هرگاه خداتورابه لبه پرتگاه

 

برد بردلت هراس راه مده يا توراازپشت خواهد گرفت وياپروازكردن رابه توخواهد آموخت.

 

فكر كنم ديگه......براي امروز ديگه بسه پس :بدرود تاسلامي ديگر

 

 

+ نوشته شده توسط نیکو در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 15:9 |


Powered By
BLOGFA.COM